بی حضور چشم تو احساس غربت می کنم

 

تازه دارم با نگاه عشق عادت می کنم

 

با همه دلواپسی هایی که دارم باز هم

 

می نشینم در غم عشق تو شرکت می کنم

 

گفته بودم در نجابت مثل چشمان تو نیست

 

در غزل هایم همیشه از تو صحبت می کنم

 

هر چه دارم از غزل از عشق تقدیم تو باد

 

هر چه دارم عاشقانه با تو قسمت می کنم

 

در تمام شعرهایم ردپای عشق هست

 

با شب چشمان تو تا صبح خلوت می کنم

 

می روم دور از نگاه سرد مردم می شوم

 

فصلی از تنهایی خود را روایت می کنم

 

می نویسم قصه ی این شهر بی احساس را

 

از تو ؟ نه ! از سرنوشت خود شکایت می کنم

 

پشت انبوه غزل هایم شبی گم می شوم

 

خاطرت آسوده باشد رفع زحمت می کنم

 

      «بر گرفته از کتاب شاعر نبودم چشمهایت شاعرم کرد از جناب   

                                  آقای خدابخش صفادل»

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در شنبه چهارم آبان 1387 ساعت 12:1 موضوع | لینک ثابت