شعر زیر از حضرت استاد سپهری روان شاد تقدیم تمام دوستان عزیز

 

روشن است آتش درون شب

وز پس دودش

طرحي از ويرانه هاي دور.

گر به گوش آيد صدايي خشك:

استخوان مرده مي لغزد درون گور.

 

دير گاهي ماند اجاقم سرد

و چراغم بي نصيب از نور.

 

خواب دربان را به راهي برد.

بي صدا آمد كسي از در،

در سياهي آتشي افروخت.

بي خبر اما

كه نگاهي در تماشا سوخت.

 

گر چه مي دانم كه چشمي راه دارد بافسون شب،

ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش:

آتشي روشن درون شب.

 

 


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 21:42 موضوع ای باز گشته | لینک ثابت