شعر زیر شعر ای بازگشته از حضرت استاد فریدون مشیری است که تقدیم میکنم به تمام دلهای عاشقی که چشم به بازگشتی دوخته اند هر چند محال

 

ای باز نگشته ؟...........

 

تنها نگاه بود تبسم میان ما

تنها نگاه بود و تبسم

اما ....نه

 

 

گاهی از تب هیجانها

 بی تاب میشدیم

گاهی که قلبها مان می کوفت سهمگین

گاهی که سینه ها مان

چون کوره میگداخت

دست تو بود و دست من _این دوستان پاک _

کز شوق سر به دامان هم میگذاشتند

وز این پل بزرگ

پیوند دستها

دل های ما به خلوت هم راه داشتند

 

 

یک بار نیز یادت اگر باشد

وقتی تو راهی سفر بودی

یک لحظه وای تنها یک لحظه

سر روی شانه های هم اوردیم

با هم گریستیم .....

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

ما پاک زیستیم

 

 

ای سر کشیده از صدف سالهای پیش

ای بازگشته از سفر خاطرات دور

آن روزهلای خوب

تو آفتاب بودی

بخشنده و مهربان

من مرغ صبح بودم

مست و ترانه گو

اما در آن غروب که از هم جدا شدیم

شب را شناختیم

 

 

در جلگه غریب و غم آلود سر نوشت

زیر سم سمند گریزان سال و ماه

چون باد تاختیم

در شعله بلند شفق ها

غمگین گداختیم

جز یاد آن نگاه و تبسم

مانند موج ریخت بهم هر چه ساختیم

 

 

ما پاک سوختیم

ما پاک باختیم

ای سر کشیده از صدف سالهای پیش

ای بازگشته ای به خطا رفته

با من بگو حکایت خود تا بگویمت

اکنون من و تو ایم و همان نگاه و تبسم

آن شرم جاودانه

آن دست های گرم

آن قلب های پاک

و آن رازهای مهر که بین من و تو بود

 

 

 

ما گر چه در کنار هم اینک نشسته ایم

بار دگر به چهره هم چشم بسته ایم

دوریم هر دور ......

 

 

 

با آتش نهفته به دل های بی گناه

تا جاودان صبور

ای آتش شکفته اگر او دوباره رفت

در سینه کدام محبت بجویمت

ای جان غم گرفته بگو

دور از آن نگاه

در چشمه کدام محبت بشویمت ؟؟؟

 


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 10:10 موضوع ای باز گشته | لینک ثابت