بر دستانش نگریستم چون گلبرگهایی بود یخ زده زیر سرمای دهشناک زمستان من به او نگاه می کردم او به من اما من این سوی شیشه و او ان سوی شیشه من کنار بخاری و او زیربرف من هم دلهره داشتم و او هم می ترسید من از اینکه مبادا دیرم بشود یا از کلاس و درس بمانم و او از اینکه مبادا چراغ سبز شود همه سبز بودن را دوست دارند چون سبز بمانند و سبز زندگی کنند و هیچ گاه زرد نشوند چون اگر زرئ شوند خواهند پژمرد اما او می خواهد زرد شود قرمز شود تا این قرمز بودن چراغ راهنمایی را چراغ سبز زندگی خود می دانست

امد به سوی مان دستمال کوچک قلبش را بر آینه برف زده دلهایمان می کشید و می خندید او خندید آری اما من گریستم  او به حال من می خندید و من به حال او می گریستم از او پرسیدم که خانه ات کجاست گفت جایی خوبی است کنار دیوار زیر آسمان هزار نقش گاهی فرش است با کارتن گاه نرم است روی برف و گاه سرد است چون مردمان آن سوی چراغ گفتم بابات کو ؟کجاست ؟ چکاره است ؟ گفت بابام گرفته خوابیده اگر او خواب نبود من چرا اینگونه بیتابم پدرم چند سالی است که در ارامگاه زمین ارامیده است از او پرسیدم مادرت؟ گفت مادرم خورشید است چرا که با نوازش نورانیش هر روز مرا از خواب بیدار میکند تا صبح را بیابم و زندگی کنم گفتم چی می خوری گفت بسیار غذا می توان یافت شهرداری دیر اشغالها را جمع میکند می توان از سطلها چیزی یافت اما الان غصه می خورم ان هم نه به روزگار خویش بر حال تو که چراغ سبز شده هنوز نرفته ای

بریم . عمو برو اینجا هتل قشنگی به تو نیست ما هم می رویم

گفتم تو کجا می خواهی بروی گفت سوی آن ماشین دیگر شیشه اش کثیف است شاید پولی دهد تو که همش ادرس خاستی برو عمو اینجا هتل ما جایی برای شما ندارد

راست میگفت جای ما تنهایی در خانه ای است که در آن جز خویش نبینیم و جز خویش به کسی دیگر نیاندیشیم اینجا هتل زیبا جای ما کثافت ها نیست

نرو نرو نرو نرو میخام باهات حرف بزنم .......

اما او رفت چون.......

این یک حقیقت بود در چهاراه شهدا که برام پیش امد البته ببخشید طولانی شد   


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در شنبه بیستم اسفند 1384 ساعت 11:18 موضوع گلبرگ های سیاه | لینک ثابت