آنگاه که پنجره چشمانم را به سوی طلوع خورشید باز کردم فراتر از خورشید مژگان چشم این نگهبانان مردم خورشید را از پس تو دیدند نه  تو رااز پس خورشید . تو که چون مادری مادری سپید موی یا پدر راست قامت بر بالای سفره کریم نشسته ای دیدن تو هر روز تکراری ماست تکراری چون روزهای سرد زمستان اما نه روزهای سرد زمستانی با اینکه تکراری هستنند اما روزهایی زیبا هستند زیبا آری چرا که از دامن تو تا قله قامت تو رنگ یکرنگی است یکرنگ به رنگ روح سفید نه سیاه

سفید بودن را دوست دارم چون برف چون برف بودن و چون برف زیستن چرا که تا گرمایش خورشید محبت را بر جان خویش می بیند از خجلت کردارش که همه سردی است آب می شود آـب ای نعمت چشمان مادرم و ای سرمایه جاودانه پدرم

ای سبلانم ای پدرم و ای مادرم تو را من دوست دارم چرا که چون پدری هر روز تو را بالای سرم دیدم با خنده های خندیده ام و با گریه هایت گریسته ام وبا تنبیه کردنت رام گشته ام انروز که قامت تو با گناه من لرزید و گریستی چون مادری بر فرزند خویش که لبه پرتگاه هستی ایستاده سیل اشکهایت دره زیبای گناهم را ویران کرد ای سرا پا رحمت

سبلان ای مادر آذربایجان تو را دوست دارم تویی سردمدار تاریخ من تورا دوست دارم ای مکتب عشق صداقت وفا وصفا تو ای زادگاه زدشت هان زردشت همان زردشتی که که گویند در تو خود را گم کرد و ای زردشت در قلمرو حقیقت تو گمشده .مگر تو کیستی که چنین عظمتی توراست

آری دانم تو همانی که گویند چون به قله ات می رسند به خدا نزدیک می شوند خدای تو خدایی که در آن بالاهاست خدایی که تو را آفرید و در دلت چشمه های جوشان محبت را نهاد تو کیستی؟؟؟

مادرم همیشه میگفت که فرزند خداونهد به پیامبر خویش فرمود ای ابراهیم خواهی مرا ببینی به کوه ها بنگر مرا بی شک خواهی یافت حال تو نیز خواهی خدای ابراهیم را ببینی به ان کوه که سرش از بالای دیوار حیاتمان پیداست بنگر تا حقیقت خورشید را دریابی

آری راست می گفت چون به تو نگریستم خدا را یافتم خدای ابراهیم را خدای زردشت را خدایی که چون زردشت در قلمرو عظمت وجودش پای نهاد گم شد به سینه ات پای نهادم تا قلمرو قله ات رفتم و چون به پای دریاچه چشمانت رسیدم در آیینه چشمانت حقیقت را به چشم خویش دیدم صداقت را چشیدم پاکی را احساس کردم آری هر آن کس پای در عظمت تو نهد بی شک گم می شود اما من نه چون پای در تو نهادم خود را یافتم من آن گم شده ای را یافتم که زردشت را گم کرد مادرم راست می گفت خدا را می توان دید می توان احساس کرد وقتی تو را می نگرم در هر بار و در هر روز خدا را می بینم و خود را پیدا میکنم

                                                                                                                                         


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 ساعت 16:1 موضوع سبلان مکتب شناخت حقیقت | لینک ثابت