ديروز خبردار شدم سيد يزدان موسوي از دوستان خوبم دار فاني را ودا گفته وبه سراي باقي شتافته نوشته زير را براي تمامي دوستان بخصوص روح يزدان عزيز كه هميشه ساكن قلب خسته و اندوه ناك من است تقديم ميكنم بخاطر شادي روحش لحظه سكوت كرده و فاتحه اي ميخوانيم .روحش غريق رحمت نامتناهي حضرت حق

 

به نام يزدان پاك

 

انسان ..............................

دوست داشتن حس عجيبي است و روزگار، روزگار غريبي . هميشه آرزويم بود كه كاشكي يك رباطي بودم. يك تكه قالب بي احساس.كه هيچ را نمي فهميد حتي خويشتن را . هيچ كس را نمي شناخت حتي كسي كه آن را ساخته و به راهش انداخته. ما آدمها همديگر را دوست ميداريم و به هم عشق مي ورزيم و با هم ديگر انس ميگيريم و هرانگاه كه از پيش هم ميرويم احساس غربت  تنهايي همه ما را به فغان وزاري در مي آورد براي تك تك ما پيش مي آيد.كه عزيزاني را از دست ميدهيم كه دوست شان داريم و با در كنار بودن آنها هميشه احساس آرامش داشته و لذت مي بريم وبا فقدانشان ..... و امروز چنين روزي براي بسياري از ما انسانها است غم جدايي يزدان عزيز غم جانكاهي است

اه يزدان جان آنگاه كه به چشم خويش پرواز كردنت را از اين سوي افق ديدم قفس جان با اين فراخي مرا تنگ آمد چرا كه من هنوز نتوانسته بودم ادراك كنم كه پرنده رفتني است تا پرواز را به خاطر گيرم  ويران شدم منهدم گشتم سيل اشكها اين ترانه هاي ساكت نگاه كه هميشه در آن صحنه هايي كه زبان از گفتن باز مي ماند و دست از نوشتن به كمك فرياد شتافته و بغض نميه جان در گلو فرو افتاده را ميرهاند و فرياد ساكت خود را بر گونه هاي سرد و بي احساس صورت جاري ميسازد مرا با خود به سوي نا فرجامي ها روانه ميكند و نقش عكس يادگاري تو را از چشمم مي ربايد  كلام در اين روز رفتن توست كه اه يزدان هم رفت .......

يزدان كوچه هاي كودكيها را ميخواهم امروز با تو براي اخرين صحبت هايمان تنهايي و در زير نور ماه قدم بزنم تا به بزرگي هايمان برسم به آن روزهايي كه از اين به بعد بايد هميشه گفت يادش به خير . ميخواهم خنده هاي كودكي هايمان را با ناله هاي امروزمان آشتي دهم ميخواهم  امروز گلهاي نيلوفر احساس را به بار بنشانم دسته گلي از آنها را  به تو هديه كنم تا بدرقه راهت باشد يزدان اي  مسافر باد ؛ امروز سفر تو سخت مرا برآشفته  به گونه اي كه ديگرحتي نمي توانم بنويسم چه مصيبت بزرگي است كه دست هم از ياري باز مانده تنهاي تنها شده ام تو در ان سوي اين ديوار و من در اين سوي قفس اه لعنت بر اين روز گار .

ياد حرف يكي از دوستان مي افتم كه ميگفت علي مي بيني چه زود زود دير ميشه ! بعد هم يه لبخند پر معنا امروز معني تلخندش را مي فهمم چه زود پر پر شدي و چه دير فهميدم مگر نمي دانستي كه ما از پر پر شدن گلهاي باغچه مان دلمان ميميرد و با اشگ افشاني بلبل رفتنش را چشن ميگيريم چرا چنين شد چرا هزازان هزار تل خاك امروز بايد ميان من و تو فاصله باشد چرا بايد چنين در غربت غريب تر شويم و چنين در بيابان فراموشيها اسير .اما ياد حرفهاي استاد ميافتم وقتي اين سطور را مينگارم كه مي گفت اگر من مردم متولد شدم اري ميخاهم امروز از روز تولدت هم كمي بنويسم از روز ميلاد تو دستمال كوچك بالاي تاقچه كه هميشه با آن هر از چند گاهي خانه دل را تكاني ميدادم تا مهماني را استقبال كنم برميدارم وشروع  ميكنم در اين اقانوس مهر ها و محبت ها براي تو كه ديگر زمين وسعت عظمت نگاهت را ندارد جايگاهي ميسازم تا هر آن لحظه كه خواستي بنشيني بنشانم و روز ميلادت را در ميان غصه هايم جشن بگيرم ورودت به سرزمين عشاق سرزمين مبارك

يزدان كنج ويرانه اين زمانه تلخ همين خرابه مشت مانند من است كوچك اما بي ريا مملو از بهار ها و سبزي ها سر شار از شكوفه ها و رستن ها دل من از همان آغازين آشنايمان تا به امروز با تو آشناست خوشبحال تو كه غريب نيستي. رفيق امروز با نام تو بود با ياد تو شد و هميشه با يادبود  تو خواهد بود تو نيز حالي از ما گير. ديگر وقت آن است كه اقرار كنم خسته ام واقعا نمي توانم بنويسم حتي ....

 

2/12/1385


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 13:21 موضوع یزدان عزیز | لینک ثابت