متروك در اين خلوت ويرانه خويشم

سرگرم دل ،اين همدم ديوانه خويشم

فانوس نگه را به در آويخته هر شب

در تسليت شام غريبانه خويشم

از آتش دلِ. سوخته اي نيست به جز من

من شمع شب تارم و پروانه خويشم

غير از من و تو نيست مراد دلم اما

بيگانه خويشانم و همخانه خويشم

با هر نفسي دوست در اين كنج فراموش

جان را بلب اورده ز جانانه خويشم

همسايه اين سايه افتاده به ديوار

هم صحبت اين سايه و هم شانه خويشم

با اين همه اي دوست در اين شهر غريبه

غمخوار غريبانم و بيگانه خويشم

فرياد فراموش شده غم به در تو

در وصل نگاهت غم غمخانه خويشم


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در سه شنبه یازدهم مهر 1385 ساعت 10:24 موضوع آتش دل | لینک ثابت