اهل مشکین شهرم

روزگارم خوش نیست

تکه نانی دارم میگذارم در جیب

تا بروی صندلی سخت فدک چرتک نزنم

خرده پولی دارم گیرمش سخت به چنگ تا که گم نکنم

چون اگر گم بکنم تخمه ای نیست مرا

اهل مشکین شهرم

پیشه ام بیکاری است

شهرتم بیگاری است

جیبهایم خالی است

حال من بی حالی است

مدرک من عالی است

و نمی دانم که چرا کارگری هم پارتی است

اهل مشکین شهرم

شهر من در طرف بیطرفی است

شهر من شهر فقیر صفوی است

شهر من شهر زمین گرمایی است  

شهر من شهر دژ ساسانی است ( اشاره به قلعه کهنه مشکین شهر)

که کنون یک آشغالی است

نه بابا موزه موش و بقر و هر لاتی است

یا که بازار بزرگ خطر و گمراهی است

یا زمین چمن فوتبالی است

 یا......

 

اهل مشکین شهرم

پیشه ام نقاشی است

گاه گاهی قفسی میسازم

میفروشم به شما (البته سهراب جان ببخش چاره ای نبود تعبیر دیگری یافت نشد )

تا به اواز درختان فراری که در آن زندانی است (اشاره به طرح درخت کاری با قفس شهرداری)

دل تنهایی دکان داران محل تازه شود

چه خیالی چه خیالی همه میدانیم درختان همگی پژمردند

اهل مشکین شهرم

من نمی دانم که چرا میگویند

زندگی کنکور است

معنی بودنتان دانشگاه

مرگ هم لابد ردی از دانشگاه

چشم ها را باید بست

گوشها را باید کند

تا هیچ ندید ونشنید این مزخرف ها را

اهل مشکین شهرم وبه قول سهراب

هی دلم میگیرد

هی دلم میگیرد

که چرا اهل ....هستم

روزگارم خوش نیست .........

 


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384 ساعت 9:54 موضوع اهل مشکین شهرم | لینک ثابت