تو به من خنديدي و ندانستي كه به چه حوصله اي

در باغچه صبر دلم سيب راروياندم

سيب اين ميوه من

تا فراسوي زمان

همه شب را نگران

كه مبادا سحري آسمان سخت بگيرد

چون نهالش مي شكند

سيب را روياندم

سيب سرخش به تو دادم

باغبان جانم اين فروغ روحم

از پي اش تند دويد

حاصلش دست تو ديد

و تو دندان زدي و خوردي خردش كردي

سرخيش چو دل من خون بود

و بر انداختي و خنديدي

كه چنين عشوه و نازي رابفروشم به چه  من ؟

سيب؟

آري سيب

تو كه ميدانستي اين سيب نه سيب است

اشك است

اشك

 اشك اين مايه چشم

اين سرمايه ي روح

اشك ؟

اين رشك بر آن چرخ كبود

يا كه اشك غم وغصه و درد

يا كه اين مشك  

كه به جاي سوگند

ميكند نام تو را حمل به جانش نه بر آن حمل شوي

اين سيب كه تو انداخته اي پيش دو پا

پرورانيد همين اشك

آه

 اي اشك تو را اين است بها

كه شوي از قفس چشم رها ؟

چه كسي ميكندت لطف و صفا

به كه است این عشق و وفا

تو و اين آرزوي درياها ؟

يا نه اين رود نه آن است كه تو مي بيني

اين رود دروغ است دروغ نه فروغ

سراب است  سراب

به كجا اين همه خواب است

سيب دل را تو برانداختي ورفتي

و من عاشق من كور

كه شده از تو بدور

منتظر بر لب گور

مي كند ناز به آواز غم انگيز بهار

كه همين ميگويد

تو كه رفتي و هنوز

خش خش گام تو تكرار كنان ميگويد

كه درختت خشكيد

نه بر آن باري هست

نه برآن آبي

نه گلي يا كه نه بو

نه زمين عشقي

تو  بخواب

اري خواب شايد ببرد بر سر راه

راه جز چاه براي تو ندارد خوابي

نه بمان نه برو

تو بخوان و بگو

كه تو مردي متولد نشدي ........................

 

                                                                                                


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 ساعت 14:8 موضوع سیب سرخ دل من | لینک ثابت