اعوذ بالله من نفسی

 

وقتی که آدمی با مقالات و تحقیقات محقیقین و نظریه پردازان ومنتقدین  امروزین مواجه میشود و مورد مطالعه قرار میدهد در میان آثار قلمی و فکری آنان گاها متوجه نکته ای میشود مبنی بر اینکه این روشنگران و منور الفکران در میان سخنان خود از اصل گزینش افکار از میان مکاتب فکری اعم از سیاسی , مذهبی , اقتصادی , علمی و ... استفاده کرده است به طوری که نمی شود از میان این آرا و عقاید عقیده شخص روشنفکرمان شناخته شود و مبنای سخنان این تلاش گر عرصه اندیشه شناخته شود پس برای تایید یا رد نظریه این قشر محقق با دشواری مواجه می شود چرا که مثلا شخص خواننده آنجا که عقیده نویسنده را عقاید سوسیالی می بیند بعد از چند سطر می بیند همین نویسنده در مورد همین مطلبی که این همه صغری و کبری برایش چیده است حرف را از منظر اسلامی تحلیل میکند و تا به نتیجه مورد نظرش یا بهتر است بگوییم برای تحمیل نظر دلبخواه ش چندین بار ممکن است از این شاخه فکری به آن شاخه برود  و در آخر سر هم کسی که در این میان سرگردان است شخص مخاطب است حقیر مدتی پیش توسط یکی از دوستان با سه مقاله چاپ شده در دانشگاه امیر کبیر تهران که موجبات کنکاش های سیاسی و اجتماعی بسیاری در جامعه ایران اسلامی شده بود آشنا شدم این سه مقاله نمونه بارز این مغالطه کاری قشر به ظاهر روشنفکر ما بود که عقل سلیم هر کسی میتوانست این نقص و نقض را در میان هر سه مقاله به روشنی دریابد حال اگر می گفتیم این تراوشات فکری از شخصی عامی که هیچ گونه داعیه و ادعای روشنفکری در جامعه ندارد و هر چه نوشته شعر وخیال شخصی اوست و از هیچ درس  و بحث  علمی استفاده نکرده است شاید زیاد محل اعرابی نداشت اما متاسفانه این همه مغالطه و سردرگمی فکری در میان قشر تحصیل کرده و کسانی که صبح تا شام در میان اساتید مطرح پایتخت در حال تحصیل هستند گناهی است نابخشودنی .                                                             

حال باید بپرسیم مشکل از کجاست ؟ و کجای کار به اصطلاح می لنگد ؟ آیا طبق معمول همه گناه ها را باید بریزیم پای سیستم فرهنگی جامعه ؟ یا خیر عوامل دیگری در کار است البته بنده در مقام تحلیل و تبیین نیستم اما از نظر من مشکل اصللی بر میگردد و آن جهل روشنفکرمان به اصول نقد سالم و آزاد است .             

 

جهل مرکب عبارت است از این که شخص جاهل به جهالت خودش می باشد یعنی به طوری که انسان نمیداند و فکر میکند که میداند و این نو ع جهالت یعنی جنایت . چرا که چنین شخصی را قانع کردن و بحث کردن با وی صبر ایوب می خواهد و اخر سر هم محال است وی را بتوان به سوی حقیقت کشید نمونه برخورد این نوع طرز تفکر را تاریخ بسیار سراغ دارد .

متاسفتانه امروزه اکثر انسانهای صاحب نظرمان که بیشتر در کار مطبوعات و رسانه و بهتر است بگویم دست اندر کاران جامعه فرهنگی هستند از این جهل مرکب بی بهره نیستند. به نظر من تحلیل و تبیین مسایل نسبت به چنین اشخاصی بسیار سخت و نیاز به معجزه دارد

اما درمان درد

به نظر من ما قبل از هر کاری باید بتوانیم یاد بگیریم چگونه میتوانیم یک نظریه را ذهنمان بپرورانیم و به مقصود خود که ایصال به قله معرفت بدور از هر گونه غرض ورزی و مرض ورزی است نایل شویم و اولین قدم برای پای گذاردن در این راه عبارت است از این که  اولا و بذات خود و مکتب و اجتماع و شرایط حاکم بر جامعه ای که در آن هستیم مشخص کنیم مثلا من مشخص کنم که بنده قبل از هر گونه نظریه پردازی و نقادی یک انسان مسلمان شیعه و ایرانی تابع قوانین مدنی و کیفری جامعه ایران و در میان جامعه فرهنگی کل و خرد این کشور میباشم وقتی بنده این موارد را مشخص کردم دیگر از من افکاری متناقض دیده شد نه نقد من نقد صادقانه وصالحانه ای است و نه هر نظریه اصلاحی یا اجتماعی و یا هر اندیشه ای که از من سر میزند اندیشه ای سالم هست .پس مخاطب سخنان من میداند که جبهه گیری شخصی من چیست و تکلیف خود و او روشن است

مرحله بعدی عبارت است از اینکه متقابلا از شخصی که نقد میشود و زیر تیغ افکار ناقد میرود این مسایل و جبهه گیری ها مشخص شود مثلا اگر شخصی مادی گراست یا شخصی است با متد اسلامی حرف میزند نباید با فکاری غیر از مکتب مورد اعتقاد وی شروع به اشکال گیری کرد البته این مواردی که در اینجا من مینویسم تاریخ بسیار برای تاییدش گواه دارد مثال بارزش مناظره حضرت ابالحسن علی بن موسی الرضا علیه آلاف التهیه والثنا با بزرگان ادیان مختلف که از سوی مامون برگزار شده بود ما در آن محفل نمی بینیم که آنجا که مسیحی برای اثبات شریک برای خداوند (مبنی بر این که حضرت مسیح فرزند خداست و خداوند پدر اوست )دلیل تراشی میکند حضرت از منظر غیر قابل قبول وی شروع به ادله آوری نمایند بلکه امام از همان دیدگاه شروع به آوردن مثالهای نقض و ادله های مورد قبول وی به رد استدلالشان میپردازد پس در هر حال باید بین اصحاب نقد و منتقدین سنخیت بتمام ذات وجود داشته باشد .

در مقام نظریه پردازی و انتقاد ما باید به یک امر بسیار مهم توجه داشته باشیم و آن اینکه نباید ما برای تایید و عرضه سخنمان از احساست مخاطبین مایه بگذاریم ویا بر عکس از روی احساسات صرف خودمان سخن برانیم بلکه مبنا باید عقل ومنطق باشد ما نمونه بارز این حرکت را در برنامه آذربایجان و تشنجات آن شاهد بودیم آن کسانی که شروع به داد وفغان از ظلم جور در حق آذربایجان و آذری زبانان نموده بودند وقتی با ایشان وارد بحث می شدیم و یا حرف و حدیثشان را در نشریات و یا در جامعه فرهنگی می شنیدیم می دیدیم که بیشتر اعتراضات و خشونتهایشان و یا گاها استدلالهای و اقامه بینه شان از روی احساس هست و گروه پان که در تاریخ این همه از آنها خوانده و شنیده ایم اساس و شالوده حرکت های انتقادانه و روشنفکر مابانه شان از روی همین برانگیختن احساسات مردمان بوده است مثلا ما اگر یک معترض ( که البته ما قبل از ورود به این بحث هم باید یک طبقه بندی در مورد نقد و اعتراض و خشونت داشته باشیم و محل استفاده هر یک را باید بشناسیم اما چون در حال حاظر مورد بحث ما نیست بنده در موردش حرفی نمیزنم) به کاریکاتور یا مقاله یا هر برنامه دیگری باشیم نباید از همان اول دست به چماق برده و حق و نا حق و خوب وبد و هر چه در مقابل ما قرار میگیرد با آتش خشم جواب دهیم این نوع برخورد یعنی حق خواهی ( اگر حقی در کار باشد و الا فلا ) از نوع غیر معقول . ما این نوع برخورد را در جنگل و در میان حیوانات می توانیم به وضوح ببینیم .و وجه تماز انسان با هر حیوان دیگر همین شعور و عقل اوست و اگر این حیوان راست قامت اجتماعی هم به جای استفاده از عقل و منطق در هر موقعیتی از ابزار خشونت استفاده کند تکلیف روشن است .

یکی از مواردی که باید اندیشمندان ما باید توجه خاصی باید به آن داشته باشند این است که حق را باید شنید از زبان هر کس که باشد حتی باطل . توضیح مطلب اینکه ما نباید مبنای قبول حرف انسانها جایگاه اجتماعی , پول , نژاد , ماشین , تحصیلات و مدارک , ... باشد بلکه حق بما هو حق از زبان هر کس که شد باید شنید و برای رسیده به حق باید بکارش بست آزادگی به یک معنی یعنی همین . این معنای آزادی و آزاد مردی یعنی همین که انسان نباید در دایره یک طیف مشخص افراد اسیر باشد و بلکه سعه صدر برای دریافت هر مطلبی که یاری حق میکند باید داشته باشد اگر این مورد در میان قشر تحصیل کرده و به اصطلاح روشنفکران و منتقدین سیاسی – اجتماعی – فرهنگی درست جا بیافتد بسیاری از مشکلات ما حل خواهد شد . ما هر یک اگر کمی تامل کنیم می بینیم که در متن جامعه این نوع باور بسیار رایج است از مراسمات بسیار ساده چون جشن و تعزیه با حضور مردم عوام  گرفته تا مراسمات بسیار تشریفاتی که در سطح گسترده تری و افراد شرکت کننده در آن که اصولا از ارکان اثر گذار جامعه هستند این طرز تفکر وجود دارد و همه روزه در هر مجلسی میبینم افراد با نظریات بسیار تاثیر گذار در احقاق حق توسط بزرگان مجلس طرد می شوند که فلانی صلاحیت ارایه نظر در این مورد را ندارد .

یکی دیگر از مواردی که یک محقق و مخصوصا یک منتقد مسایل اجتماعی باید به آن واقف باشد این است که باید هر فردی در حیطه مسایلی اظهار نظر نماید که در آن مورد متخصص بوده و به قول معروف عالم باشد ما این روزها رعایت نشدن این مورد را در میان منتقدین که در تمام عرصه ها شروع به نقادی میکنند به وضوح میبینیم به قول معروف این نخود هر آش بودن بسیار رایج شده است مثلا کسی که اقتصاد خوانده و در مورد اصول وفروع علم اقتصاد وقت و هزینه صرف کرده است و بعد از مدتی حتی دارای دانشنامه در این مورد شده است در عرصه عمل از هرچیزی حرف میزند الا اقتصاد . یا اگر هم در مورد مسایل اقتصادی صاحب نظر شده است از لحاظ بار علمی به ان اندازه غنی نیست  و استدلالهایش محکم و متقن نیست  ( البته این مورد خود باید در مرحله خاص خود که عالم بودن منتقد مورد بحث قرار گیرد ) ما باید در مقام استشکال باید توجه خاصی داشته باشیم فقط در محدوده عالمیت و جامعیت خود سخن بگویم برای این مورد بهترین مثالی که میشود زد همین است که مثلا فرزندمان دل درد میگیرد ما بجای اینکه برای معالجه به مطب پزشک ببریم و او را در تحت درمان قرار دهیم خود دست به چاقو برده و شکمش را پاره کنیم که شاید خود بتوانیم مرضش را درمان کنیم پس اگر اینکه هر کس همه کاره باشد و به کسی بگویم آچار فرانسه در جامعه تنها چیزی نمی ماند نقد سالم می باشد و همین که می گویم نقد مساوی تخریب میشود بیشترین مشکلش از همین جا نشات میگیرد .

از مسایلی که متاسفانه در میان روشنفکران ما بچشم می خورد این است که در مقام استدلال و یا ارایه نظریات جامعه شناسانه و یا حتی هر نظریه علمی دیگر نه تنها از اصول و مبانی دینی و مذهبی استفاده نمی شود بلکه کسانی را که پایبند به این اصول و موازین دینی و سنتی حاکم سخنی را میگوید مورد تمسخر قرار داده و به قول معروف تحجر گرا میخوانند البته باید ابتدا این مطلب روشن شود که در میان ادیان موجود در متن تاریخ ابتدای تاریخ تا به امروز دین اسلام ( و به نظر برخی از علما حتی مذهب شیعه ) از لحاظ علمی کاملا معقول و مبانیش منطبق بر قوه عقلایی بشر است حتی اگر ما در میان آیات و روایت قرآنی سیری بکنیم خداوند متعال همه جا انسان را به تفکر و تعقل دعوت میکند و نمی فرماید که بی چون و چرا همه چیز را برده وار بپذیر و این یعنی انطباق اسلام با آزادی بشر .و امروز ما اگر به مطالعه مکاتب فلسفی جهان بخصوص غرب بپردازیم تمامی تعالیمی را که عقل سلیم آدمی از مکاتب آنها مورد تایید دارد در اسلام و مکتبش ما به صورت عالی و متعالی می یابیم و متاسفانه امروز نویسندگان و روشنفکران جامعه نوعی فرار از دین و معنویت پیدا کرده اند و هر کس بخواهد از دین در زندگی بشر حرفی بزند محکوم به تحجر میشود در حالی که همین آقایان که می گویند در عصر تکنولوژی دیگر جایی برای آیات و روایات نیست و با کمال پر رویی مقدسات دینی ما را پوسیده معرفی میکنند خود اگر اندکی با چشم عقل به زندگی خود نگاه کنند می بینند که دین بیش از هر چیز دیگری در زندگی شان دخیل است پس یک بعد اساسی زندگیشان را تشکیل میدهد پس حتما اثر گذار نیز در زندگی فردی - جمعی هست . حال در اینجا یک سوال اساسی هست که باید متخصصان جامعه شناس دین باید با مطالعه و تحقیق به تبیین آن بپردازند این است که چرا این همه فرار از مبانی دینی در جامعه پیدا شده است ؟

به قول استاد بزرگوار جناب آقای شریعتی روشنفکر وظیفه ای که بر دوش دارد وظیفه ای پیامبر گونه است این یعنی این که روشنفکر مانند پیامبر رحمت حضرت رسول اکرم ( ص ) باید با تمام جهالت های حاکم مبارزه کند و در این راه تمام رنج و زحمت راه را به جان بخرد و خود انسان روشنی باشد که مردم عوام با نگاه کردن حتی به سیمای وی بتوانند راه را از چاه تشخیص دهند چه برسد با الهام گیری از مکتبش سعادت دنیوی و اخروی پیدا کنند یعنی چون خورشیدی فروزان روشنگر حق از باطل باشد نه این که کسی که مدعی روشنفکری دارد خود اسیر جهل باشد و اگر این چنین باشد مانند پیامبران دروغین هر کس تبعیتش کند چاره جز گمراهی و ضلالت برایش نیست .

 

اگر ما می خواهیم پای در عرصه پر فراز و نشیب نقد و انتقاد اجتماعی بگذاریم باید قبل از هر کاری باید به این اصولی واقف  باشیم و بدور از هر گونه غرض ورزی ومرض ورزی و با رعایت اصل بی طرفی بر اساس وظیفه ای که داریم به ارایه راه حل های معقول و منطقی بر آیم و در این مسیر مواظب باشیم که خود از پیر طریقتی چون اسلام و دین اعتزال نجوییم چرا که اسلام برنامه زندگی هست نه هدف زندگی . و برنامه یعنی قالب موفق بودن هر زندگی .اسلام یک متد و روشی است که خداوند در قرآن به صراحت بیان می فرماید اگر در مسیرش گام بگذاری از هر گونه خطایی مصون خواهی بود و اگر بر علیه ان حرکت کنی تکلیف مشخص است .

در پایان از خداوند متعال آرزومندم که به ما توفیق در جهت ارتقا علمی فرهنگی خود عطا فرماید و این اشراق و نور افشانی را از وجود خودمان شروع کنیم

 

6/5/1386


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در دوشنبه هشتم مرداد 1386 ساعت 22:30 موضوع | لینک ثابت