با سلام . دیروز یکی از دوستان بسیار با احساس من شعری را برایم زمزمه کرد که چندین ساعت افکارم را مشغول کرد به هر حال با تمام زحمت توانستم کل شعر را پیدا کنم اما متاسفانه کسی که شعر را برایم اماده کرد نتوانسته بود نام شاعرش را برایم پیدا کند ولی بهر حال شعر انقدر زیبا هست که ادم دلش نمیخواهد از ان چشم بر دارد البته شاید سلایق متفاوت باشد و کسانی از خواندنش لذت نبرند به هر حال من که کفم بریده به قدری که دادم شعر را یکی از دوستان هنرمندم با خط نستعلیق به صورت سیاه مشق روی پوستری بنویسد تا همیشه انرا داشته باشم شاعر این شعر جناب اقای جواد آذر از شاعران معاصر کشورمان هست دستش درد نکنه واقعا زیباست خداوند توفیقش دهد  

 

هر دمی چون نی

از دل نالان

شکوه ها دارد

روی هرشب

تا سحرگاهان

با خدا دارد

 

 

هر نفس آهی است

کز دل خونین

لحظه های عمر بی سامان

می رود سنگین

اشک خون آلود غم دامان

می کند رنگین

 

 

به سکوت سرد زمان

به  خزان زرد زمان

هر زمان را درد کسی

نه کسی را درد زمان

 

 

بهار مردمی ها دی شد

زمان مهربانی ها طی شد

 

اه از این دم سردی ها خدایا

 

 

نه امیدی در دل من

که گشاید مشکل من

نه فروغ روی مهین

که فروزد محفل من

نه هم زبان درد آگاهی

که ناله ای خرد با آهی

 

 

داد از این بی دردی ها خدایا

 

نه صفایی زدم سازی

به جان می

که گرد غم زدل شوید

که بگویم راز پنهان

که چه دردی دارم بر جان

 

وای از این بی همرازی ها خدایا

 

 

وه که به حسرت عمر گرانی صرف شد

همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد

یک نفس زد و هدر شد روزگار من به سر شد

 

 

چنگی عشقم راه جنون زد

مردم چشمم جامه به خون زد

دل نهم ز بی شکیبی

با فسون خود فریبی

چه فسون نافرجامی

به امید انجامی

 

 

وای از این افسون سازی خدایا


 


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 ساعت 8:30 موضوع | لینک ثابت