شعر زیر یکی از اشعار بسیار زیبای اقای سهراب سپهری است واقعا شعر زیبای بود من که حسابی حال کردم وقتی خوندمش امیدوارم شما هم از خوندنش لذت ببرید این شعر را تقدیم میکنم به تمامی دوستانی  که در زندگی مزه شرین یا تلخ غم را چشیده اند !

غمي غمناك

شب سردي است، و من افسرده.

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

 

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند زمن آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افزود مرا بر غم ها.

 

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني.

 

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ برآرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

 

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

 

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است.


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 8:37 موضوع | لینک ثابت