دوستان همشهریان یارران دیرینم سلام

کاشکی ایامتان بر عکس من باشد بکام

اتفاق ناگواری چونکه رخ داده  برام

زندگی دیگر در این دنیا شده بر من حرام

روی من باشد سیه شرمنده ام در یک کلام

سوزدم جایی نمی تانم بگویم من کجام

 

 

سوزشم از ماچ ان زنبور لاکردار نیست

زان نشیمن گز و یا ان عقرب جرار نیست

سوزشم از آتش کبریت یا سیگار نیست

لاجرم آتش نشانی هم علاج کار نیست

درد من دردیست پنهانی که می سوزد مدام

سوزدم جایی نمی تانم بگویم من کجام

 

چونکه می بینم شود اجناس هر روزه گران

نرخ مرغ و نرخ گوشت و نرخ اب و نرخ نان

زیر چرخ زندگی مانده است هر پیر و جوان

با چنین اوضاع و احوالی ولی در این زمان

دولت ما میدهد هر دم به ارزانی پیام

سوزدم جایی نمی تانم بگویم من کجام

 

چونکه می بینم در این قحطی در این بحران آب

داده او لم در جکوزی اندر آن خواند کتاب

می کند تعریف از استخر خود با آب و تاب

شیر ما از بس نموده فس فس شد خراب

چون نداریم آب ما در خانه از صبح تا به شام

سوزدم جایی نمی تانم بگویم من کجام

 

یک بخاری آن هم استاندارد با رنگ سفید

اصغر از بازار دیشب با دو صد شادی خرید

چون زدش کبریت چشمانش دگر جایی ندید

هموه لوله بخاری تا به اتمسفر پرید

چونکه دیدم سوخت من هم سوختم با آن عوام

سوزدم جایی نمی تانم بگویم من کجام

 

ای که می پرسی چرا آخر نمی خانم کتاب

گر چه باشد حرف تو البته یک حرف حساب

یک سری امشب بیا با من به بازار سراب ( محل فروش کتاب در مشهد )

تا خودت گیری عزیز من سوالت را جواب

قیمتش بالاست چون طلا و نفت خام

سوزدم جایی نمی تانم بگویم من کجام

 

شاعر دوست بزرگوارم جناب اقای صانع

 

 


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت 7:51 موضوع شعر طنز | لینک ثابت