شعر تا يك قسمتي از استاد مشيري است كه من در اواخر چند بيتي براي دل خود ضميمه اش كردم اميدوارم كه صاحبان ذوق و ادب از گناه حقير درگذرند چرا كه شعر استاد با ابياتي بر خواسته از تنهايي من جذابيت اوليه اش را ندارد

تو نيستي كه ببيني كه چگونه دور از تو

به روي هرچه در اين خانه است

غبار سرد بي اندوه بال گسترده است

تو نيستي كه ببيني

دل رميده من

به جز تو ياد همه را رها كرده است

غروب هاي غريب

در اين رواق نياز

پرنده ساكت وغمگين

ستاره بيمار است

دو چشم خسته من

در اين اميد عبث

دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است

تو نيستي كه ببيني

 ((تا اين جا از استاد )

من امدم كه ببينم هر انچه ميگويي تو

از ان نسيم دل انگيز از ان هواي بهار

تمام خستگي ات ؛ ان ستاره بيمار

دوچشم خسته تو به ديگران هشيار

من امدم به در تو در ان شبي كه تو گفتي

من امدم و نشستم

تو امدي و گسستي

تو عهد من بشكستي

به گور من كه همان دم گذر كني گويي

محل انتظار تو نگار من اين است؟؟؟؟!!!!

تو نيستي كه ببيني

چگونه دور از تو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ولي عزيز من امروز چو اين سخن تو بگويي

زبان گشام از اين ته به نالهاي غريب

كه اين غروب غريب

هميشه شاهد بود

كه

من امده بودم تو نبودي 

من امدم تو نبودي

من امدم تو نبودي

 

 


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در پنجشنبه نهم شهریور 1385 ساعت 10:52 موضوع من امدم تو نبودي | لینک ثابت