تقدیم به تمامی دوستانی که همیشه ما را تحمل مکنند و ما همیشه زیر سایه انها گلهای زیبای زندگی را می رویانیم به عشق

شاعر: فریدون مشیری

دل من دیر زمانی است که می پندارد دوستی نیز گلی است

مثل نیلوفر و ناز

ساقه طرد ظریفی دارد

بی گمان سنگ دل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را

دانسته ـــ بیازارد

در زمینی که ضمیر من و توست

از نخستین دیدار

هر سخن هر رفتار

دانه هایی که می افشانیم

برگ و باری است که می رویانیم

اب وخورشید و نسیمش مهر است

گر بدان گونه که بایست به بار اید

زندگی را به دل انگیز ترین چهره بیاراید

آنچنان با تو در امیزد این روح لطیف

که تمنای وجودت همه او باشد وبس

بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس

زندگی گرمی دلهای بهم پیوسته است

تا در ان دوست نباشد همه در ها بسته است

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز

 عطر جان پرور عشق

دانه ها رابید از نو کاشت

اب وخورشید و نسیمش را از مایه ی جان خرج می باید کرد

رنج می باید برد

دوست می باید داشت

با نگاهی که در ان شوق برآید فریاد

با سلامی که در ان نور ببارد لبخند

دست یکدیگر بفشاریم به مهر

جام دلهامان را مالامال از یاری

غنخواری

بسپاریم بهم

بسراییم به اواز بلند

شادی روی تو .....ای دیده به دیدار تو شاد

جان بختت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه                     

                        عطر افشان

                                                                گلباران باد

 


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 ساعت 10:25 موضوع | لینک ثابت