تبليغاتX
 اهل مشکین شهرم

به بهانه روز پدر

مبلاد مولی الموحدين الميرالمومنين روز مبارك پدر را بر عموم دوستان و بازديد كنندگان و اقا امام زمان تبريك و تهنيت عرض ميكنم

امروز هم چشمهايم را بر هم مي گذارم تا شايد خواب تو را ببينم امشب هم ميخواهم مانند ان شبها با تو بنشينم با تو بگويم و باتو بخندم و به تو نگاه كنم و به من نگاه كني و آن دم باز هم از خواب بيدار شويم  و تو با همان نوازش نگاهت از اين كه بايد بروي احساس ناراحتي كني و من با همان مرواريد چشمانم بدرقه ات كنم پدر امشب مي خواهم تمام حرفهاي ناگفته هفتگي ام را با تو بگويم امشب مي خواهم تا صبح با تو در آن سوي شهر در كنار رودخانه پارك مانند كودكان همسايه كه با پدرانشان قدم ميزنند با تو قدم بزنم روي سنگ هاي بزرگ و كوچك گام بگذارم با تو بگويم كه مي خواهم چه كارهايي را بكنم و تو هم با من و همراه من دنبال كودك كوچكت راه بروي بزرگ شدن فرزندت را ببيني شاد شوي پدر امشب مي خواهم مانند آن دوستانم كه مي گفتند با پدرانشان بازي مي كنند بازي هاي كودكانه ام را با تو تكرار كنم و تو همبازي من باشي

پدر امشب روز توست چه تناقضي!! شبي كه براي من است روزي براي توست امشب مي خواهم فرداي تو را با تاريكي شبهاي خودم جشن بگيرم روز ميلاد اقاقي را با نوازش مهربانانه تو به نظاره بشينم مي خواهم دست گلي را كه ديروز بر سر ديوار تو گذاشته ام بردارم و با شبنم اشك هاي خواهرم تازه اش نمايم وبا طراوت مهربانانه مادرم به تو هديه كنم و بگويم كه پدر جان روزت مبارك

چقدر خوب مي شد كه در تاريكي شبها جشن ميلاد نمي گرفتم مانند كودكان آن سوي ديروز و پدران اين سوي امروزمي توانستم با تو بودن را فرياد بزنم مي خواهم امشب فرياد با تو بودن را به گوش خورشيد در ان سوي مهرباني ها برسانم و بگويم كه من تو را دوست دارم با تمام خشكي نگاهت .كاش مي شد يك بار هم كه شده مي توانستم گرمي دستهايت را بر شانه هام احساس كنم دست بر دست تو بگذارم و از روي گونه هاي خسته ات بوسه بردارم و به پشتوانه تو بزرگ شدن را تجربه نمايم پدر امشب مي خواهم حرفهاي نا گفته كودكي ام را به تو بگويم حرفهايي را كه هيچ گاه به تو نگفته ام از تو پنهان داشته ام مي خواهم بگوييم كه اين علي فرزند توست همان خردسالي كه سالها چشم بر قاب عكس تو نشسته واز آن چشم بر نداشته و با حرفهاي دل تنگي اش مونس تو بوده پدر اين فرزند بزرگ شده و ديگر آن ضعيف چند سال پيش نيست كه بچه هاي هم سن وسالش مسخره اش مي كردنند كه(( شما هيچ كسي را نداريد ))آري ديگرآن حرفهايي را كه با تمام كودكي ام آن روزها به تو نگفته ام تا دل بزرگ تو خرد نشود نشكند دل من كه شكسته كافي است نيازي به شكسته تر شدن دلهاي بزرگ نيست اگر من دلم خرد شود مشكلي نيست واي بر ان روي كه دلي به وسعت دريا شكافته شود به تو مي گويم .

 اري پدر امروز مي خواهم قصه هايي رابرايت نقل كنم كه مادرم از تو مي گفت مادرم مي گفت پدرت تو را دوست مي داشت اما من كه ...........

مادرم راست مي گفت پدرم مرا دوست مي داشت او از تو ميگفت و من تو را مي شناختم از ان شبهايي كه با اسب  در كوچه باغ هاي شهر آرام مي گذشتي و من به ياد اسب خيالي تو سواري مي كردم من تو را مي شناسم پدر چرا كه هميشه با من بوده اي

مي گوييند امروز روز توست خوب نيست كه در اين شب به اين زيبايي كه شب شكفتن اقاقي هاست از تلخي ها بگويم امشب مي خواهم شادي را بر چهره ات به نظاره بنشينم مانند تمام پدرهاي عالم ميخوام خنده ات را ببينم شادي هايت را نثارم كن امشب آن گرمي دستهاي سردت را خوب احساس ميكنم گرمايش را درك ميكنم تو سرتاپا احساسي عشقي تو ......تو.........

پدر روزت را تبريك مي گويم مي خواهم هديه ات را از قاب كوچكش در بياورم و به پيش پايت بيافكنم چرا كه برگ سبزي است تهفه درويش

پدر پدر پدر اين فرياد من است چرا باز مي روي من كه هنوز قاب كوچك هديه ات را باز نكرده ام نكند كه باز هم وقت تمام شد ....

اري شب تمام شد و صبح برامد و تو نمي تواني بماني هديه كوچك من باز هم بر روي چشمهايم يخ زد اشك نثار تو و روزت مبارك   


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در شنبه چهاردهم مرداد 1385 ساعت 10:38 موضوع به بهانه روز پدر | لینک ثابت


سنين اولسون     یازان اراز

گل بيز بولوشك منده اولان جان سنين اولسون

كونلوم،قولاغيم،گوزلريم،هريان سنين اولسون

بيرجه منيم آرزيم كي اوزونسن منه ساخلا

اوندان سورايا هرنه مه نه وار سنين اولسون

قالميش ايكيميزدن نه مه نه خاطره لر وار

ياز دفترينه ساخلا بولاردان سنين اولسون

ئولچي توتوسان هي باخيشوونان اوره گيمده ن

اؤشدون؟ده گوروم بؤاوره ك هاردان سنين اولسون

مندن نه گوتوردون منه قايتارمادين آخر

من ايسته مه ديم اونلاريدا،دان سنين اولسون


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در سه شنبه دهم مرداد 1385 ساعت 14:49 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting