تبليغاتX
 اهل مشکین شهرم

تو بگو وگر نه گویم

تو به اولین نگاهی که به چشم من گشودی

همه حرفهای من را

زنگاه خسته من

ز دوچشم بی فروغم

همه را تو خوانده بودی

تو شنیده بودی اری

بفکن به چشم من چشم 

که دو چشم بسته من نگهی به جز به پایی

نتواند کرد ؟اری! نتوان که گفت؟

دو نگاه بی فروغم ز برای چشمهایت

شب و روز بی قرارند

تو که این قرار جانی به وصال من رسیدی

چو به نزد من رسیدی

به کفم تو باده دیدی

ز میان هر فتاده تو مرا که ساده دیدی

به برم نشستی و می

که بنوش گفته ای هی

چو خیال نوش کردنش را

نرود به گوش مستی

زلبان خسته من

چه سخن شنیده بودی

تو بگو وگر نه گویم

اگرم که بغض سنگین

ره نای خسته ام را

به مثال خار خشکی

زدرون همی خراشد

تو شنیده بودی اری

بشکن تو ساغر می

بخدا که ترس دارم

که شود عاشق نگاهت

زدوسوی جام  "ساقی"

تو شکستی ان سبو را

که دل شکسته من

به شکستن پیاله

به فغان یا به ناله

نتوانی که ببینی

ببرد برون ز سینه

همه دردهای پیشین 

چو شکستی ان سبو را

و که یا به رفتن تو

نه عزیز جان عاشق تو برو و گر نه گویم

بکنار سرو قدت

بمثال برگ زردی

زغمت فتاده بودم

و چه ناله و فغانی

به تو التماس که کردم

گرهان زلف معشوق مگرم که وا نکردم؟

همه را تو گو که کردم 

 ولی افسوس چون نگاهت..........

به مثال تیر زهرین که شده دلم به نفرین

که علی چرا تو شرمین؟

 و دلی به وسعت خاک

به ره نگار مسکین

همه شب چنین بخواند

که علی کنون به بستر مرگ به میان دو فرشته

به دو دست او نوشته

که تمام وقت عاشق

تو مگر به قلب داغدارم

بنوازی تیر خشمین

که خلاص

 حال به مرگ عاشق چه نوازد این نوا ها

تو که عاشقی بکشتی 

چه مجازاتی  برایت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 تو بگو و گر نه گویم .......................


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 10:51 موضوع تو بگو و گر نه گویم | لینک ثابت


تنهای شهر تنهایی

امروز يك نوشته از دكتر شريعتي به دستم رسيد قسمتي از كتاب اسلام شناسي اش که توسط دوست و هم دانشگاهی اش اقای رزمجو  گرد اوری شده است واقعا از وقتی خواندمش ناله های مرد غریبی را از میان کتاب کویرش میشنوم که ناله سر داده است من غریبم در میان مردم شهرم اری این نوشته به صورت چکیده در این قسمت از وبلاگ جهت معرفی یک روحی پر درد تاریخ که غریبانه ناله غریبی میدهد اورده شده است روحش شاد  

و در اين شب سياه هول انگيز و پر خطر هميشه به اين مرغ مرموز مجهولي که در دل تاريک نيمه شب هاي ساکت که همه با شب خو گرفته اند و در بستر ها ارام و بي درد خوش خفته اند مي انديشم که فارغ از سکوت و سياهي بي امید پاسخي و حتي گوش شنوايي و بي نياز پاداشي و ستايشي آواز خود را تنها و خستگي ناپذير و پيوسته تکرار ميکند نه براي انکه کسي را بخواند نه براي انکه کسي بيايد نه َ ميداند که کسي نمي ايد مي داند که شب است و در اين هنگام شب کسي از خانه اش بسترش بيرون نمي ايد . اينها را مي داند براي کسي نيست که ميخواند ! که مي نالد ! براي ان است که که نمي تواند نخواند ! نمي تواند ننالد ! بر سر اين کلمات گدازاني که همچون گلوله هاي اتشين از غيب بر دل مي ريزد و خاموش ماندن بر سر حرف ها و دردهايي که بي قرارند و روح را از درون به اتش مي کشند محال است .

 

من ميدانم که در اين اجتماع که گروهي در همان قالب صفوي منجمد شده اند نه تنها به سخن کساني مثل من که به سخن علي و سخن خدا هم نيازي ندارند به دليل اين که منطق ارسطو و فلسفه يوناني و شعر جاهلي مي خوانند وتعليم ميدهند و مي بينند و اما تفسير قرآن و متن قرآن به عنوان يک درس يک رشته رسمي  رايج وجود ندارد نهج البلاغه وجود ندارد و شرح حال پيامبر و ائمه اطهار  وجود ندارد و اگر هست كار اروپايي هاست و اخيرا چند ترجمه شده است و گروهي ديگر هم قرطيون شسته رفته اي اند از درون و برون. كه چنان قالبي درستشان كرده اند كه از يك موجود انساني تبديل شده اند به شبه انسان مصرف كننده بي قيد و شرط و اراده وتشخيص كالاي صنعتي يا كالاي اعتقادي يا كالاي ذوقي ومن در اينجا نمي دانم مخاطبم كيست كه انها خودشان را موظف مي دانند كه كتابهايم را نخوانده رد كنند و مرا هم نديده طرد . چه منبر ها و چه هياهو ها . و اينها هم كه شانشان اجل است از اينكه در قرني كه در امريكا موشك به هوا ول ميكنند اينها درايران كتابي در باره اسلام بخوانند ! ان وقت من مي مانم و گاه گاه يك دوستي كه نه در زي اهل علم است و نه در صف انتلكتوئل جديد دارنده روح ايمان و نه بيمار حسد و غرض و بيسوادي و خود خواهي كه با فحش و تهمت و بدگويي و هياهو عقده دلي را خالي كند و خودي بنمايد بلكه بفهمد و ارزيابي كند و بسنجد و درد داشته باشد و اهل باشد و قيمت حرف را و رنج كار را و ارزش سخن را و مايه هنر را در هر كجا و در هر كس ببيند و بشناسد و بگوييد و بنوازد و بيش از ان كه بيارزد و بيش از انچه زيباست بخرد و بستايد

 

وبراي من اين بس است و بسيار كه در اين كار و در اين دنيا كه منم يك دل معني ياب از يك گله راس پوك وبيمار گرامي تر است كه يك اشناي صاحبدل يك روح دردمند را از تنهايي به در مي برد و يك شهر جمعيت بد دل و بي درد كه بر او انبوه مي شوند او را به تنهايي و بي كسي مي كشانند .

 

و بد دردي است در انبوه خلق تنها بودن و در وطن خويش رنج غربت كشيدن و نامه تو مي گفت كه در اين  شهر غربت آشنايي هست و چه مژده اي بود ..............


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 10:11 موضوع تنهای شهر تنهایی | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting