تبليغاتX
 اهل مشکین شهرم

دوشعر برای عشق

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدن یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک ولغزان است

و گر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ؛ ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است ؛ پس دگر چه داری چشم ؟؟؟

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟........

مسیحای جوان مرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرگین

هوا بس ناجوانمردانه سخت است .......آی

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای .............

 

مهدی اخوان ثالث ( قسمتی از شعر زمستان )


لب مرزی رفتیم

خاک را رود به دو قسمت تقسیم میکرد

این طرف ما بودیم

آن طرف هم آنها

دیدبانان سر برجی از دور

ناظر ما بودند

و من بهت زده

ناظر گنجشکانی بودم

که همه بی گذرنامه سفر می کردند


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 ساعت 11:16 موضوع | لینک ثابت


به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک وتنها به تومی اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا

 

 

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تنها تو بتاب

من فدای تو جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند

 

 

تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

 

 

در رگ ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 

فریدون مشیری


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 ساعت 11:16 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting