دیروز متاسفانه یکی از دوستان بسیار خوبم خواهرش را از دست داد واین خبر مرا سخت ناراحت کرده و این نوشته از این جا آغاز شد البته خوکشی  راه پرواز نیست راههای بسیاری هست که باید بگردیم و بیابیم حسین مرا ببخش 

فریاد هایش دیگر اثر نمی گذارد من راهم را پیدا کرده ام من دیگر بزرگ شده ام خودم خوب می فهمم که خوب چیست بد چیست من خودم می فهمم که راه کجاست وچاه کجاست اما جاه او نمی گذارد که بفهمند که من می فهمم او فقط سرو صدا می کند فقط کمر به دست می تواند راه برود  و تا می تواند بزند آخر او هم شد پدردریغ از اندکی عشق قلب او را نمی دانم آنگاه که خدا می سرشت به جای دل گل گذاشت یانه گل که این همه سختی ندارد دل او خود سنگ هست  سیاه و سخت

عقده های دل را با چه کسی بگویم من امروز با سکوتم فریاد می زنم که من هستم مرا ببینید این ها حرفهایی بود میشنیدم نه خیلی دور بود نه خیلی نزدیک اما ضجه هایی که امروز خاموشند این نغمه ها را من میشنیدم البته افسوس ان که باید بشنود و به گوش دل گوش دهد و یا همدم و همراهی کند دستش را بگیرد هیچ وقت نشنید شاید این کمای او امروز خیلی ها را از کما درآورد اما نه این مردگان نمی توانند شور وشیدایی گل های بهاری را بفهمند و ناز بهار را محترم بدارند

افسوس نشنید تا اینکه گل بهاری ما آنقدر فریاد خاموشی سر داد تا اینکه عیش بهاریش اسیر طیش شدید خزان شد همان خزانی که امروز همه میبینیم گلهای زیبایی را پرپر کرد البته دلمان میخاست که بفهمیم که چرا چنین ناباورانه و ناجوانمردانه ؟؟؟؟؟؟؟البته خواستنی که بعد از قرنها چه حالی میکند بر حال غریب خاک خورده

یادم امد از از عزیزی شنیدم سخنی که میگفت قصه ای از قصه های هزارویک شب را(( روزی روزگاری ماهی تنهایی اسیر بر شماتت دیگران که تو ساحل را ندیده ای گلهای زیبای کنار ساحل را نبویده ای تا اینکه ماهی کوچک مان دل به دریا زد و ساز سفر کرد تا ساحل ببیند تا شاید که از شماتت و سرزنش رهایی یابد و مشتاق دیدن گلهای رنگین کنار ساحل که کودکانی به بزرگی دریا انها را نوازش میکنند ماهی مان رفت به ساحل و دیگر هیچ کس شماتتش نکرد اخر چه کسی میتواند ماهی مرده ای را سرزنش کند ))

حال ما هم امروز خیلی کارها میخواهیم برایش بکنیم دستش را بگیریم ببریم بیرون مانند فیلمها قدم بزنیم یه لبخند تصنعی هم به هم بزنیم بعد با هزار مقدمه برایش بگویم که چه میخواهد چه نمی خواهد از کجا میگویید  و از که میگویدکه را میخواهد بعد برایش از خوبی ها و بدی های تصمیمش بگوییم که او سردی و گرمی روزگار نچشیده پدرش را فرشته نجاتش بخوانیم  بعد دوباره سعی میکنیم بخود تلقین کنیم که بتوانیم درکش کنیم  قانع شویم و برایش تصویر کنیم که چگونه میخواهیم کمکش کنیم میخواهیم انقدر با او راحت شویم که تا به خانه میاید فوری با همان انرژی همیشگی از مدرسه بگه از راه مدرسه و حرفهای دوستانش را و از حرفهایی که خیلی وقته نشنیدیم بشنویم اما ما عاقلان دیوانه نمی دانیم که ماهی کوچکمان چند روزی است که مرده اخر چگونه می توانیم با مرده بریم بگردیم

اری او خواست از کس یا کسانی انتقام بگیرد که خیلی نامردند خیلی بی احساس اند او از ادمکهایی انتقام می خواست بگیرد که با چشمهایی باز خوابند او میخواست از همان بیدار مردمان در خواب غفلت بفهماند که عشق بهتر از زیستن است

او در این میان  قلب معصوم خود را نشانه رفت که چرا از خود قلب پاک تر نیافت که سزاوار انتقام باشد از خود بیدار تر نیافت که زیبایی عشق را بر زیبایی و زشتی زندگی ترجیح داد و نوشید انچه را که نباید مینوشید و خوابید آن خوابی را که نباید می خوابید و این شد بهانه ای برای بیداری ما از خواب نبودن .

پرواز کرد پس بیایید پرواز را به خاطر بسپاریم که پرنده ..........؟؟؟؟؟

 


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 ساعت 11:23 موضوع | لینک ثابت