امروز 4/3/8۵ ساعت 4 عصر در كتابخانه آستان قدس رضوي كنارم يك كنكوري با روحيه اي بسيار خراب ، خواب مي باشد ياد ايام شيرين وتلخ كنكورخودم افتادم و اين شعر از اينجا شروع شد و تقديمش ميكنم به تمامي دوستان خوبم كه امسال در كنكور شركت ميكنند موفقيت شما ارزوي ديرينه ماست  

 

 

يادم آمد باز هم آن روزهاي شيرين

نه تلخ يا كه نه سخت

مي نشستم آنجا زير پاي آن سرو

پاي آن جوي و گذر

به خموشي و دل آزاري و بي خبري

و نگاهم بود به اوج

به پر پروانه

و به بال پروازهمي مي انديشيدم

كه خدايا برسان كه شوم پروانه

پرواز كنم دور شوم دور تا به شهر آفاق

صبح تا شب مي خواندم آواز

كه دلم رام شود

صبح ها شام شود

اين روزها رو به اتمام شود

ورسد صبح اميد

و در ان دم بنوازم سازم............... همه بيدار شويد 

دشمنان خوار شويد

دوستان يار شويد

اي تمام شبها تا توانيد تار شويد من كه صبح ام اكنون

من تمامش كردم

و دگر من نخواهم ديدن و اين كتاب و آن تست

من نخواهم خواندن

چشم هايم خسته

كه چرا نيست تمام؟، خستگي هاي خسته

روي ميز ميگزارم سر را

و خيره ميشود چشمم بر سر آن ديوار

پشت اين پنجره كوچك چشمم كه پر است از لكه

لكه هاي به سياهي

كه خدا چيست ورايش

من نديدم تا بكنون چون هميشه مشغول

فكر من بود هميشه بسته كه بخوان و تو بخوان وتو بخوان

كي تمام ميشود اين تكرار خدايا

كه گذارند پيشم ان ورق نازك و رنگين

كه علي جان  تو بنويس

آنچه را خواندي تو مي خواهي

ودر آن روز من  خواهم كه نوشت

من همي ميخواهم پرواز

تا سر آن ديوار

كه ببينم هستم نه كه در بن بستم

من همي راه كنون بردم سر

ولي افسوس.......................

كه درآن  سو، پشت ديوار هيچ نبود

من نديدم مردم

 من فقط ديدم كسي كه مي گفت تو بيا

چون پاي نهادم كه روم و فرو افتادم

بالهايي سوخته

و تنزل كردم تا ته چاه سياهي

چه طويل وچه دراز

وچراغي كه به اندازه خورشيد  محبت بالاست

نه اميد بيرون نه اميد ماندن

نه رسيدن نه وصال

پس همي بايد خوابيد

نه بلند شو جانم اين سخن بود كه گفت خورشيد 

كه عزيزم خرداد تمام است

خستگي ها را دور بريز

منو اكنون تو ببين آن بالا

آخرين روز بهاري من است

تو چرا غمگيني

چرا مي ترسي مگر آخر چه شود

كنكور؟؟؟؟؟؟

 نه علي جان مرحله اي است

و همين بس نه زياد

پس بخوان و تو بخوان خواب و هذيان وهدر بسيار است

عشق بايد بود

عشق بايد ديد

و عشق بايد خواند

پس بخوان اي عاشق

 

 

 


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در شنبه ششم خرداد 1385 ساعت 11:12 موضوع | لینک ثابت