تبليغاتX
 اهل مشکین شهرم

بوم نقاشی تو

تو به نگاه كه كردي منم اين نگاه بستم

جرات نگريستن نداشتم

اعتراف

اعتراف اشك كه چون چشمم ببستم

او فرو ريخت به صورت

صورتم بوم نقاشي تو بود

نقاشي تو

تو چون خود را بر آيينه اشك ديدي

قهر كردي و برفتي

من دوباره جرات ديدن رفتن تو رو هم نداشتم

و تو رفتي و دورشدي

و دست تكان دادي و گفتي

كه خدا حافظ عزيزم

و منم ساكت و بي جان

باز هم جرات گفتن برگرد نداشتم

من فقط بت بي جان عشقم

يا كه اين عاشق بي روح

كه توانايي خنديدن خويش را هم ندارد

تو برفتي . و هزارن فرسنگ از من دور شدي

و من باز بر انجا ايستاده

اما اين بار فرياد ميزنم

بغضم تركيده

به تندي باد و خرابي طوفان

كه جرات خود را به دور از تو دارد

و فرياد ميزند كه

تو را من دوست مي دارم

دوست داشتم

خواهم داشت


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 14:18 موضوع فریادعشق | لینک ثابت


آخرین سرمایه

میخواهم خنده هایم رابه لبهایی هدیه کنم که رنگ تبسم را ندیده اند

می خواهم اشکهایم راباچشمانی تقسیم کنم که در حسرت اشک می نالند

می خواهم زندگی ام را با کسانی تقسیم کنم که دوستشان دارم

و ایکاش که این برگهای خشک زرد را جز تهفه ندانند

و جز به عشق نخوانند

چه کنم بیش از این چیزی ندارم

فقیرم فقیر ....................  


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 ساعت 15:40 موضوع آخرین سرمایه | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting