تبليغاتX
 اهل مشکین شهرم

اورک بیندی اونی باخجاق او قلم قاشینا

منیم ایشیم یوخودو عاشیق اولدی اوز باشینا

دونن دانیشدی منیله باخیشلاری بولورم

اوگوزلرین سوزی اصلا یاراشمیردی یاشینا

آپاردی سل ساراسین ائل دایاندی باخدی فقط

کاش اولمیایدی بی ائل داش بوجور ائلین باشینا

بولوت کیمی یاغیرام گل توتولمیشام سن سیز

اینان ماسان بولونور باخ گوزیمین یاشینا

بو گونلر ئولملییم  گلمسن بیر آرزیم وار

هیچ اولماسا آدیوی قوی یازیم قبیر داشینا


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 ساعت 15:18 موضوع کاش اولمیایدی بی ائل | لینک ثابت


باخیشلار

آغاج کیمی منی هر بیر باخیشدا سیلکلیسن

تاپامیرام بو باخیشلاردا سن کیمین الی سن

منیم الیمده دیور باخماقیم سنه ال چک

گناه اوزون ده دی باخدیقجا چوخ بینملیسن

او پنج شنبه گونی گتماقینان بولمیشدیم

سه شنبه اولسا هاردا اولسون گلملیسن

بوله میرم کی سورسن منی یا سومیرسن

منه کی فرق اله مز سومسن ده سوملیسن


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 ساعت 15:7 موضوع باخیشلار | لینک ثابت


گلبرگ های سیاه

بر دستانش نگریستم چون گلبرگهایی بود یخ زده زیر سرمای دهشناک زمستان من به او نگاه می کردم او به من اما من این سوی شیشه و او ان سوی شیشه من کنار بخاری و او زیربرف من هم دلهره داشتم و او هم می ترسید من از اینکه مبادا دیرم بشود یا از کلاس و درس بمانم و او از اینکه مبادا چراغ سبز شود همه سبز بودن را دوست دارند چون سبز بمانند و سبز زندگی کنند و هیچ گاه زرد نشوند چون اگر زرئ شوند خواهند پژمرد اما او می خواهد زرد شود قرمز شود تا این قرمز بودن چراغ راهنمایی را چراغ سبز زندگی خود می دانست

امد به سوی مان دستمال کوچک قلبش را بر آینه برف زده دلهایمان می کشید و می خندید او خندید آری اما من گریستم  او به حال من می خندید و من به حال او می گریستم از او پرسیدم که خانه ات کجاست گفت جایی خوبی است کنار دیوار زیر آسمان هزار نقش گاهی فرش است با کارتن گاه نرم است روی برف و گاه سرد است چون مردمان آن سوی چراغ گفتم بابات کو ؟کجاست ؟ چکاره است ؟ گفت بابام گرفته خوابیده اگر او خواب نبود من چرا اینگونه بیتابم پدرم چند سالی است که در ارامگاه زمین ارامیده است از او پرسیدم مادرت؟ گفت مادرم خورشید است چرا که با نوازش نورانیش هر روز مرا از خواب بیدار میکند تا صبح را بیابم و زندگی کنم گفتم چی می خوری گفت بسیار غذا می توان یافت شهرداری دیر اشغالها را جمع میکند می توان از سطلها چیزی یافت اما الان غصه می خورم ان هم نه به روزگار خویش بر حال تو که چراغ سبز شده هنوز نرفته ای

بریم . عمو برو اینجا هتل قشنگی به تو نیست ما هم می رویم

گفتم تو کجا می خواهی بروی گفت سوی آن ماشین دیگر شیشه اش کثیف است شاید پولی دهد تو که همش ادرس خاستی برو عمو اینجا هتل ما جایی برای شما ندارد

راست میگفت جای ما تنهایی در خانه ای است که در آن جز خویش نبینیم و جز خویش به کسی دیگر نیاندیشیم اینجا هتل زیبا جای ما کثافت ها نیست

نرو نرو نرو نرو میخام باهات حرف بزنم .......

اما او رفت چون.......

این یک حقیقت بود در چهاراه شهدا که برام پیش امد البته ببخشید طولانی شد   


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در شنبه بیستم اسفند 1384 ساعت 11:18 موضوع گلبرگ های سیاه | لینک ثابت


تقسیم عادلانه

من همسن و سال پسر تو هستم

تو هم سن و سال پدر من هستی

پسر تو درس میخواند و کار نمی کند

من کار میکنم و درس نم خوانم

تقسیم عادلانه

پدر من نه کار دارد نه خانه

تو هم کار داری و هم خانه و هم کار خانه

من در کارخانه تو کار میکنم

ودر اینجلا همه چیز عادلانه تقسیم شده است

سود ان برای تو دود آن برای من

من کار می کنم تو احتکار میکنی

من رنج میبرم تو گنج می بری

مکن بار میکنم تو انبار می کنی

من کار میکنم تو خسته می شوی

ووقتی من خسته می شوم تو برای استراحت به شمال می روی

وقتی من بیمار میشوم تو برای معالجه به خارج می روی

من سنگ کلیه میگیرم به دکتر نمی روم

تو برای جراحی زیبایی به خارج میروی

تقسیم عادلانه

یک روز من کار میکنم تو کار نمی کنی

روز دیگر تو کار نمی کنی من کار میکتنم

تقسیم عادلانه

کارخانه تو بزرگ است

اما کارخانه تو هرچه بزرگتر هم باشد از مال خدا بزرگ نیست

در کارخانه خدا همه چیز عادلانه است

در کارخانه خدا حتی خدا هم کار میکند

 

 


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384 ساعت 10:53 موضوع تقسیم عادلانه | لینک ثابت


علی خون بهای عشق

خون بهای عشق آسمانی

شبهای قدر شبهای دلدادگی و عقل سپردگی به معشوقی است که با قدرت لایزال خود یک شب آن را برتر از هزار شب قرار داد . شبهای قدر شبهای دلسپردگی به به دریای غریبی است که با تمسک به آن می توان در اقیانوس عظمت علی غوطه ور شد می توان زیر باران رحمت بی منتهایش رفت وچشم به افقی دوخت که روزی مرد آسمانی با ذوالفقار عدالت از آن سوی خواهد آمد و فرق شقاوت را خواهد شکافت و شبهای قدرش را در شهری احیا خواهد گرفت که در کوچه پس کوچه های آن می توان عطر حضور مرد غریبی را استشمام کرد که پیام او را کوفیان بی جواب گذاشتند و رد پای فرمانده تنهایی را دید که از صفین به نخلستانهای کوفه کشیده می شود او قرآن را در خانه ای محقر به سر می گیرد که ردی خونی از مسجد کوفه تا بدان جا امتداد می یابد و یقین خواهد گریست اما نه همچون ما خاکیان به حال خویش که بر مردمی می گرید که ولایت بر آنان حکایت غریب است او بر فاتح خیبر می گرید که گرفتار بی تفاوتی و نامردی کسانی شد که گمان می بردند می توانند ((من کنت مولاه فهذا علی مولاه )) را در پس رفراندوم بی شرمانه و مزدورانه  سقیفه پنهان کننداو برای واپس زدگی عشق می گرید چرا که شب قدر شب عاشقی است و چه کسی عاشق تر از رهبر غریبی که خون خود را خونبهای این عشق آسمانی قرار داد تا به درگاه معشوق راه یابد او که با سکوت و تنهایی وخانه نشینی ۲۵ ساله را تجربه نمود و در پی آن خدا را از ورای خانه گلی اش به نظاره نشست و کوفه را به مقدس مآبانی وا گذار کرد که یقین داشتند مراد حق در قرآن از آنانی که در حال رکوع زکات می دهند کسی غیر از علی نیست اما همه را به ورای افکار سپردند تا مبادا از دنیا پرستان عقب بمانند فرصت طلبانی که به چشم خویش مهر تایید خداوند بر امامت و ولایت علی را دیدند و یقین داشتند که قدیر تجلی گاه وعده الهی است اما با خنجر سقیفه بر فرق آن کوبیدند و با حقارت تمام حقانیت قدیر را در ظلالت سقیفه پنهان کردند تا علی را محکوم به خانه نشینی نمایند ۲۵ سال سال کمی نیست بخصوص آنکه دیگر دستان خدایی زن پهلو شکسته ای نباشد که اشک غربت را از گونه های مظلومیت مرد زندگی اش بزداید و چه جفا کردند آنان که دفاع فاطمه را تنها به حساب حمایت از همسرش گذاشتند و غافل از آنکه با حمایت از علی خواست علم امامت را استوار نگه دارد به همین جهت زبانه های آتش غاصبان ولایت را به جان خرید او قبل از آنکه علی را بر مسند امامت ببیند ولایت را از پیشانی اش خواند و برای اثبات آن بین در ودیوار محسن را به قربانگاه عشق فزستاد کاش هر کس به اندازه درک خویش ولی شناسی را از فاطمه می آموخت حتی ابن ملجم ملعون که با تظاهر به حفظ دین شمشیر جهالت خود را بر فرق آن قرآن ناطق فرود آورد و مقدس مآبان عافیت طلبی که همه سعی خویش را به کار بستند تا دست علی را از سیاست دینی و اداره امور مسلمین قطع نمایند و رهبری او را به گفتن پند و موعظه منحصر نمایند تا بدین گونه با سلب اختیارات او راهی برای غارت اموال مسلمین بیابند و شقاوت پیشگان با زخمی نمودن پدر یتیمان همه یتیمان گرسنه و پا برهنه کوفه را با ظرفهای شیر به در خانه علی کشاندند و آنان نیز همگام با زینب ظرف کوچک قاب خود را پر از شیر ((امن یجیب )) نمودند تا شاید دعاشان مستجاب شود و دوباره در دل شب مردی مهربان در خانه های فقیرانه آنان را بکوبد و آنان را از چنگال دهشت زایی فقر برهاند اما علی رفت با اطمینان به روزی که خواهد آمد با مردی سبز پوش و منتقم که کربلا و کوفه اولین انتقام گاه اوست .

 


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384 ساعت 10:23 موضوع علی خون بهای عشق | لینک ثابت


اهل مشکین شهرم

اهل مشکین شهرم

روزگارم خوش نیست

تکه نانی دارم میگذارم در جیب

تا بروی صندلی سخت فدک چرتک نزنم

خرده پولی دارم گیرمش سخت به چنگ تا که گم نکنم

چون اگر گم بکنم تخمه ای نیست مرا

اهل مشکین شهرم

پیشه ام بیکاری است

شهرتم بیگاری است

جیبهایم خالی است

حال من بی حالی است

مدرک من عالی است

و نمی دانم که چرا کارگری هم پارتی است

اهل مشکین شهرم

شهر من در طرف بیطرفی است

شهر من شهر فقیر صفوی است

شهر من شهر زمین گرمایی است  

شهر من شهر دژ ساسانی است ( اشاره به قلعه کهنه مشکین شهر)

که کنون یک آشغالی است

نه بابا موزه موش و بقر و هر لاتی است

یا که بازار بزرگ خطر و گمراهی است

یا زمین چمن فوتبالی است

 یا......

 

اهل مشکین شهرم

پیشه ام نقاشی است

گاه گاهی قفسی میسازم

میفروشم به شما (البته سهراب جان ببخش چاره ای نبود تعبیر دیگری یافت نشد )

تا به اواز درختان فراری که در آن زندانی است (اشاره به طرح درخت کاری با قفس شهرداری)

دل تنهایی دکان داران محل تازه شود

چه خیالی چه خیالی همه میدانیم درختان همگی پژمردند

اهل مشکین شهرم

من نمی دانم که چرا میگویند

زندگی کنکور است

معنی بودنتان دانشگاه

مرگ هم لابد ردی از دانشگاه

چشم ها را باید بست

گوشها را باید کند

تا هیچ ندید ونشنید این مزخرف ها را

اهل مشکین شهرم وبه قول سهراب

هی دلم میگیرد

هی دلم میگیرد

که چرا اهل ....هستم

روزگارم خوش نیست .........

 


 

نوشته شده توسط علی فرجی خیاوی در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384 ساعت 9:54 موضوع اهل مشکین شهرم | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting